



کجایند مردان بی ادعا...!!!




کجایند مردان بی ادعا...!!!

گفتگو با خواهر شهيد موحد دانش به مناسبت سالروز شهادتش:
اگرچه بيست و نه سال از شهادت برادر مي گذرد اما حسرت ديدارش سي و يك سال است كه بر دل خواهر جا مانده؛ مهرباني ها و شوخ طبعي ها، زيباترين يادگاري و خاطراتي است كه در انزواي قلبش نقشي هميشگي بسته... خواهر شهيد عليرضا موحد دانش در گفتگويي صميمانه ازبرادرش فرمانده لشكر 10 سيدالشهدا به مناسبت فرا رسيدن سالروز شهادتش در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد مي گويد:
عليرضا كه بود، اختلاف نبود
پر جنب و جوش، مردم دار و خوش برخورد بود. همه را دوست داشت و اگر اختلافي ميان فاميل بود، هرگز ارتباطش را قطع نمي كرد و سعي در رفع كدورت ها داشت. شور و شادابي خاصي داشت و در هر جمعي كه پا مي گذاشت، آنجا را زير و رو مي كرد. شوخ طبع بود اما براي هر چيزي حد و مرزي قائل مي شد.
جنگ فرصت با هم بودن را از ما گرفت
رابطه صميمانه اي با يكديگر داشتيم اما جنگ فرصت با هم بودن را از ما گرفت. شهيد كه شد 19 سال بيشتر نداشتم. با اين حال وقتي به مرخصي مي آمد فاصله نبودنش را جبران مي كرد. غم و ناراحتي عليرضا در دلش بود و توي چهره اش پيدا نبود. آن يكباري هم كه ناراحتي را به وضوح در صورتش ديدم، فهميدم اتفاق ناخوشايندي افتاده. بعد از چند لحظه متوجه شدم دوستش غلامعلي پيچك به شهادت رسيده است.
شيطنت هاي يواشكي...
سربازي كه رفت دلتنگي هايم بيشتر شد.علاقه زيادي به من كه تنها خواهرش بودم داشت. مرخصي كه مي آمد هميشه هديه اي برايم مي آورد و شيطنت هايش را شروع مي كرد. صبر نمي كرد از مدرسه به خانه بيايم. مي آمد نزديك مدرسه و يكدفعه از پشت سر روبه رويم ظاهر مي شد و مرا مي ترساند. من هم آنقدر از آمدنش خوشحال مي شدم كه ديگر سر از پا نمي شناختم.
اينم مامانم...
خاطره ي شركت در اولين نماز جمعه اي كه پس از انقلاب در بهشت زهرا (س) برگزار شد هرگز از يادم نمي رود. من و مادر از عليرضا دور افتاديم و مسير را گم كرده بوديم. مادر هنگام راه رفتن سرش را بالا نمي گرفت. همانطور كه مي رفت صدايي به ايشان گفت حاج خانم اشتباه داري ميري از اون طرف برو. مادر تغيير مسير داد و به همان سمت رفت. دوباره همان صدا گفت نا حاج خانم از اين طرف نه بپيچ آن طرف. مادرم همچنان سرش را بالا نمي آورد و به سمتي كه راهنمايي شده بود راهش را كج كرد. دوباره همان صدا گفت اي بابا حاج خانم چرا از اين طرف ميري بايد از اون طرف بري. يكدفعه مادرم عصباني شد و سرش را بالا گرفت تا چيزي بگويد كه ديد صاحب آن صدا عليرضاست كه دارد سر به سرش مي گذار. عليرضا خنديد و گفت حاج خانم آخه چرا سرت رو بالا نمي گيري ببيني طرفت كيه؟ بعد دست مادر را گرفت و برد توي جمع دوستان سپاهي اش. رو كرد به همه و گفت: بچه ها من الان از شما چي مي خواستم؟ نگفتم من مامانمو مي خوام بايد امروز پيداش كنم؟ اينم مامانم....
شوك دوم عليرضا، مادر را از شوك اول درآورد
كلاس پنجم بودم و به دليل مريضي در خانه استراحت مي كردم. آن موقع سريال "اصغر ترقه" از تلويزيون پخش مي شد و ماسك هاي بازيگر اين مجموعه به بازار آمده بود.هوا سرد شده بود. نفت نداشتيم. مادر عليرضا را با يك پيت به دنبال نفت فرستاد. او هم رفت بازار و يك نقاب اصغر ترقه خريد و با پيت پُر از نفتبه خانه برگش ت. شيطنش گل كرده بود. رفت پشت سر مادر و با حالت خميده گفت اينهم از نفت! مادرم كه فكر كرد يك غريبه وارد خانه شده، ناگهان ترسيد و به طرف اتاق من فرار كرد. حالت شوك به ايشان دست داده بود و احوال خوبي نداشت. بعد از ظهر همان روز من كنار پنجره اتاق ايستاده بودم و بچه هايي كه از مدرسه تعطيل شده بودند را تماشا مي كردم. عليرضا گفت برو كنار من مي خواهم بيرون را نگاه كنم. گفتم نمي روم. محمد رضا هم از راه رسيد. دوتايي گفتند اگر كنار نروي مي گذاريمت لاي پنجره و حفاظش تا له شوي. من هم كوتاه نيامدم. آنها هم نقشه خود را عملي كردند و آنقدر به شيشه فشار آوردند كه شيشه تركيد و روي آنها پاشيد. اين دومين شوكي بود كه به مادرم وارد شد و همين باعث شد از شوك اول خارج، و حالش بهتر شود. با اين افتضاح به بار آمده پدر ناراحت شده بود و مي گفت: نمي دانم از دست اين دوتا پسر چكار كنم...
خودسازي خالي از گوشه نشيني
عليرضا خودسازي را در گوشه نشيني نمي ديد. دائم به فكر كمك رساني به ديگران بود. با اينكه در جبهه مسووليت داشت چيزي به ما نمي گفت. مي گفتم عليرضا توي جبهه چكار مي كني؟ مي خنديد و مي گفت: چوب برمي دارم راه آب را براي رزمنده ها باز مي كنم...
هنوز يك دست و دوپايت مانده!
هر روز صبح با مادر برنامه راديويي را گوش مي كرديم كه آخرين اخبار جبهه را اعلام مي كرد. سال 59 بود و عمليات آزاد سازي بازي دراز. آن روز هم مثل هميشه منتظر شنيدن اخبار بوديم كه مجري راديو گفت شب گذشته دست راست عليرضا موحد فرمانده عمليات بازي دراز طي درگيري با نيروهاي عراقي قطع شده. مادرم به صورت زد گفت: اي واي دست بچه ام قطع شد. گفتم مادر اشتباه مي كني فاميلي اين فرمانده اي كه مجري گفت موحد بود نه موحد دانش. با گفتن اين حرفم كمي آرام شد. شب چندين بار با عليرضا تماس گرفتيم اما موفق به صحبت نشديم. وقتي فهميده بود خودش به مادر زنگ زد و گفت: حاج خانم من خوبم چيزي نشده. بعد آرام آرام شروع كرد به گفتن: مادر اگر يك انگشتم قطع شده باشد ناراحت مي شوي؟ مادر گفت: نه عليرضا يك انگشت در راه اسلام چيزي نيست. گفت: اگر دوتا انگشتم از دست رفته باشد؟ باز همان پاسخ را شنيد. گفت اگر سه تا انگشت؟ اينبار مادر گفت اگر يك دستت هم از بين رفته باشد بازهم كم است؛ هنوز يك دست و دوپايت مانده كه در راه اسلام نداده اي. عليرضا نفس راحتي كشيد و گفت: خيالم راحت شد. نمي دانستم چطور بگويم كه مچ دست راستم قطع شده...
آرزوي ديداري كه بر دل ماند...
مرداد ماه سال 62 و دوسالي مي شد كه عليرضا را نديده بودم. براي ادامه تحصيل همسرم به خارج از كشور رفته بوديم. مدتي بود حال خوبي نداشتم و براي همين مادرم به خانه ما آمده بود. بود. مادر همسرم با من تماس گرفت و گفت شما نمي خواهي به ايران بيايي و در مجلس عروسي خواهر شوهرت شركت كني؟ من تعجب كردم و گفتم چه ضرب الاجلي! كي خواستگاري آمد و كي عروسي شد؟! كم كم تلفن ها زياد شد و يكي يكي اقوام و فاميل تماس مي گرفتند و مي گفتند كه شما نمي خواهيد برگرديد؟ به شك افتاده بوديم. مادرم گفت عليرضا شهيد شده من ديشب خواب ديدم...
بالاخره پدر تلفن زد و خبر شهادت عليرضا را داد... به سختي به ايران بازگشتيم و به معراج الشهدا رفتيم. دوست داشتم چهره عليرضا را ببينم و پيكرش را در آغوش كشم. اما متاسفانه نشد و آخرين تصويري كه از برادرم در ذهنم ماند صحنه خداحافظي اش بود كه از پشت شيشه در فرودگاه برايم با لبخند دست تكان مي داد.
عليرضا موحد دانش سال 1337 در تهران به دنيا آمد. سال 1355 بعد از اخذ ديپلم به سربازي اعزام شد و پس از فرمان امام خميني(ره) مبني بر فرار سربازان از پادگانها، وي نيز از پادگان گريخت و به جمع انقلابيون پيوست.
پس از پيروزي انقلاب، در كميته انقلاب اسلامي شميران به فعاليت مشغول شد. فروردين ماه 1358 به عضويت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموريت حراست از بيت امام خميني(ره) را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به آنجا رفت و در چند عمليات پاكسازي عليه ضد انقلابيون شركت كرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشين "محسن وزوايي در عمليات بازي دراز حضور يافت و در همين عمليات، يك دستش قطع شد.
پس از عمليات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عمليات فتح المبين، به تيپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبيب بن مظاهر مأموريتش را انجام دهد.
وي پس از خاتمه عمليات فتح المبين، فرماندهي گردان حبيب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالي در مراحل سه گانه "الي بيت المقدس" و آزادي خرمشهر ايفا كرد.
پس از پايان عمليات بيت المقدس، به همراه قواي محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهي تيپ 10 سيد الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عمليات "والفجر 1" با اين تيپ وارد عمليات شد و در همان عمليات نيز مجدداً مجروح شد.
عليرضا موحد دانش، عاقبت در تاريخ 13 مرداد 1362 در عمليات والفجر 2 در منطقه(حاج عمران، در حالي كه فرماندهي لشكر 10 سيد الشهدا (ع)را بر عهده داشت به شهادت رسيد.
یک دفعه یکی از همسران شهدا که نه اسم حاج علی را میدانست و نه خبر داشت من چه نسبتی با او دارم گفت: «سر این خیابان عکس یک شهید را نصب کردند که یک دست ندارد اما شنیدم خیلی حاجت میدهد».

به گزارش گروه حماسه و مقاومت ، پس از گذشت 30 سال از شهادت فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع)، شهید علیرضا موحددانش این اولین بار است که خاطرات همسر وی خانم امسلمه مولایی منتشر میشود. شهید موحددانش در دوران حیات دنیایی اگر چه آینه تمام نمای یک اسطوره بود اما بر مظلومیت ایشان همین بس که به خاطر ادای تکلیف، ردای فرماندهی را از تن به درآورد و مانند چند تن از همرزمانش (شهیدان کاظم نجفی رستگار، حسن بهمنی، علیاصغر رنجبران، بهمن نجفی و ...) که همگی در دورهای، از فرماندهان لشکر سیدالشهدا(ع) بودند، به هنگام شهادت یک بسیجی ساده بود.
نکتهای که در این اشاره قابل اعتناست، «بسیجی ساده» بودن آن سردار نیست، قطعاً! اما جای این پرسش برای ما از فرماندهان رده بالای دفاع مقدس نیز محفوظ است که چرا شهیدانی مانند علیرضا موحددانش و ... نباید در جامعه شناخته شده باشند و تازه بعد از 30 سال یادمان بیفتد که بنرهایی از عکس این شهیدان که مزین به یک جمله از آنهاست بسنده کنیم. البته همین هم جای شکر دارد اما برادران مسئول بدانند در پیشگاه الهی باید پاسخگو باشند که چرا بزرگانی چون این عزیزان حتی به اندازه یک بازیگر دسته سوم سینما هم شناخته شده نیستند؟!
بیانصافی است اگر قصور خودمان را نیز نادیده بگیریم، و بدانیم که دیگر دوره سطحینویسی با جملات درام بیخاصیت که فقط برای داستانهای موهوم هندی و تخیلی مناسب هستند و نه بیان روایتی از زندگی یک شهید که هر چه بود با نفس حضرت روحالله زنده شد و زنده ماند، تمام شده و لازم است از حقایق موجود زندگی یک شهید بگوییم. امید که خدا یاریمان کند.

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع)
* من فرمانده شدهام
یک ماه از رفتن شهید موحددانش میگذشت اما هنوز به مرخصی نیامده بود. وقتی آمد، گفت: «صبح دوباره باید بروم سپاه، جلسه داریم و بعد بر میگردم منطقه». طبق معمول همیشه که ساکش را خودم میبستم، پرسیدم: «پس وسایلت را جمع کنم؟» گفت: «نه این دفعه نیازی نیست، احتیاج ندارم. ممکنه ماموریتم هم 5-6 ماه طول بکشد». این را که گفت، با ناراحتی شروع کردم به مخالفت.
تا آن روز اصلاً در مورد اینکه در جنگ فرمانده است و با مشکلات فراوانی رو به روست حرفی نزده بود اما وقتی ناراحتی من را دید گفت: «من فرمانده شدهام و باید بروم»، حکم محسن رضایی را هم به من نشان داد. سپس وصیتنامهاش را داد به من. گفتم: «حاج علی قضیه چیه؟ دیگه نمیخواهی برگردی؟!» خندید و گفت: «بادمجان بم آفت ندارد، خیالت راحت باشد برمیگردم».
خلاصه آن دفعه رفت و یک ماه بعد که مصادف با ماه مبارک رمضان هم بود برگشت و تمام ماه مبارک خانه بود. برای من این موضوع تعجب داشت که کسی مثل علیرضا یک ماه بمانده خانه!! بعداً فهمیدم اختلافاتی بین او و فرماندهان رده بالای جنگ به وجود آمده و ایشان از فرماندهی استعفا داده و برگشته تهران.
حاجعلی، رئیس بسیج خاورشهر شد و بیشتر از همه با حسین خالقی رفت و آمد داشت. ما خبر نداشتیم که او از سپاه هم آمده بیرون و به عنوان یک بسیجی به جبهه میرفت.
* 9 روز بعد از رفتنش به شهادت رسید
دو روز قبل از اینکه علی برای آخرین دفعه برود جبهه خانم دانش میخواست برای زایمان دخترشان برود انگلیس. فرودگاه آخرین دیدار ایشان با حاج علی بود. 9 روز بعد از رفتن شهید موحددانش دو نفر از برادران سپاه آمدند در خانه ما و گفتند: «ما با غلامعلی دانش کار داریم». پرسیدم: «خبری شده؟» گفتند: «نه فقط با خود آقای موحد کار داریم؟» پدرشوهرم آن زمان در شرکت تعاونی خاورشهر مشغول به کار بود و من آدرس همانجا را دادم به آن دو نفر. چند ساعت بعد آقای دانش برگشت و به من گفت: «امسلمه آماده شو برویم خانه خاله علی». گفتم: «چرا آنجا؟!» (دختر خاله علی یک هفته بعد قرار بود عقد کند). ایشان گفت: «همین طوری برویم آنجا کار دارند کمک کنیم و یک سر هم بزنیم».
موقع رفتن دیدم شوهر خواهر بزرگم آمد، آقای دانش که موضوع را به او خبر داده بود. گفت:«چون من احساس سرگیجه داشتم، به او گفتم بیاید پشت فرمان بنشیند». رفتیم منزل خاله حاج علی و آنها مرا گذاشتند و رفتند.
حالم خیلی بد بود و احساس خوبی نداشتم. شب قبلش خواب دیدم که علی آمده حیاط خلوت خانهمان، کولهای پشتش است و میخندد. این خواب را برای خواهرم که او هم خودش را رسانده بود منزل خاله تعریف کردم و گفتم: «لیلا نکنه علی شهید شده؟!» متوجه دگرگونی حال خاله علی هم شدم که خواهرم گفت او ناراحتی قلبی دارد و حتما دوباره عود کرده.
بعد از چند ساعت آقای دانش و شوهر خواهرم آمدند و گفتند: «برویم». احساس میکردم خبری شده اما اینها از من پنهان میکنند. موقعی که سوار ماشین شدیم آقای دانش شروع کرد به صحبت کردن و مقدمه چینی برای دادن خبر شهادت به من. گفت: «آنهایی که همسرشان به شهادت میرسند زنان با لیاقتی هستند».
من فورا منظورش را فهمیدم و گفتم: «چیزی شده؟!» گفت: «بله بابا». حالم خیلی بدتر شد. آن موقع نمیدانستم باردار هم هستم و بعدا متوجه شدم.
آقای دانش گفت: «ما هر چه دنبال وصیتنامه علی گشتیم پیدا نکردیم، تو نمیدانی کجاست؟» گفتم: «چرا. دست منه. وقتی داشت میرفت داد به من». یک وصیت برای من نوشته بود و یکی هم برای پدر و مادرش. در وصیتنامه من نوشته بود : «اگر خدا فرزندی به ما داد دختر بود زینبگونه و پسر بود حسینوار تریبتش کن».
خانم دانش بعدها تعریف کرد که قبل از شنیدن خبر شهادت علی خواب دیدم عدهای پرچمهای سبز آوردند و دادند به من. آنجا حس کردم حتما برای علیرضا اتفاقی افتاده است. مادرشوهرم سر شهادت حاج علی واقعا پیر شد و ضربه سختی دید.
وقتی خبر شهادت علی را در ماشین شنیدم اصلا گریه نکردم. اشک ریختن من در تنهایی و منزل پدرم بود، در اتاق را میبستم و جلوی جمع گریه نمیکردم. پدرم وقتی این خبر را شنید بسیار برافروخته شد.

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا (نفر اول از سمت راست تصویر)
* تصاویری از حاج علی دیدم که حسابی مرا بهم ریخت
روزی که پیکر علی را آوردند حال من قابل وصف نیست که چقدر بهم ریخته بودم. طوری که تمام لباسهایم خاکی بود و مجبور شدم کنار جوی آبی لباسهایم را تمیز کنم. به همین دلیل من دیر رسیدم به بهشت زهرا(س). خواستم صورتش را ببینم اما هر کار کردم چون همه فهمیده بودند باردارم حسن خالقی اجازه ندادند و گفتند خوب نیست ببیند.
البته چند ماه بعد همسر خدابیامرز حسین لطفی از دوستان صمیمی علی وقتی شنید اجازه نداده بودند پیکرش را ببینم عکس جنازه را برایم آورد. من حدوداً 6 ماه از بارداریام میگذشت که ایشان گفت: «من این تصاویر را دارم و اگر بخواهی میتوانم نشانت بدهم اما به نظر من نبینی بهتر است، بگذار تصویری که از او در ذهن داری خراب نشود». اما وقتی دید من دوست دارم ببینم یک روز آمد خانه ما و عکسها را نشانم داد. گفت: «علی قیافهاش خیلی تغییر کرده ببینی تصویرش در ذهنت عوض میشود». گفتم: «هر چی هست میخواهم ببینم، تحملش را دارم».
بعد از دیدن عکسها بسیار دگرگون و ناراحت شدم. خیلی به من سخت گذشت طوری که پدر و مادرم فهمیده بودند من یک طوریم شده.
* گریههای من روی دخترم تاثیر گذاشته بود
وقتی فاطمه دخترمان به دنیا آمد ساعت 5 بعد از ظهر که میشد به شدت شروع میکرد به گریه کردن. معمولا نوزادان چند ماه اول تولد اشک ندارند اما فاطمه گوله گوله اشک میریخت و هر کار میکردیم آرام نمیشد. با خاله حاج علی او را بردیم دکتر متخصص. دکتر بعد از معاینه با من صحبت کرد و گفت: «در زندگیتان اخیرا مشکلی پیش نیامده؟» گفتم: «چرا، همسرم به شهادت رسیده». دکتر پرسید: «چه ساعاتی شما گریه میکردید؟» گفتم: «بعداز ظهرها». گفت: «این حالات شما روی جنین تاثیر گذاشته و تا 5 ماهگی ادامه دارد. بعد از این مدت خوب میشود».
*خواهرم سنگ صبورم بود
سنگ صبورم خواهر بزرگم بود. خیلی حرفهایی را که به مادرم هم نمیتوانستم بزنم با ایشان در میان میگذاشتم. البته او هم خانهاش قزوین بود خیلی نمیتوانستم در کنارش باشم.
*علی میخواست فاطمه را ببرد
یکی از همسایههای ما که همسر شهید بود، شوهرش را در خواب میبیند که آمده بود دخترشان زینب را با خودش ببرد. درست یک هفته بعد آنها برای تفریح به بیرون از شهر میروند. کنارشان کانالی بوده که آب در آن نمیآمده این بچه میرود برای بازی که ناگهان آب را باز میکنند و این بچه جنازهاش انتهای کانال پیدا شد. این در ذهن من بود تا مدتی بعد خواب علی را دیدم که از من میخواست دخترمان را با خودش ببرد.
فاطمه آن زمان سوم دبستان بود و من تازه از ازدواج مجددم پسری به دنیا آورده بودم به نام حسین و خیلی توجه و وقت من را به خودش جلب کرده بود. یک شب دیدم علی در خانه پدربزرگم آمده بود به خوابم، حسین بغلم بود و فاطمه کنارم. گفت: «امسلمه آمدم با فاطمه صحبت کنم». گفتم: «علی من میخواهم بروم خانهمان و فاطمه را هم میخواهم ببرم». گفت: «نه من آمدم فاطمه را با خودم ببرم». ناگهان از خواب پریدم. همه چیز من فاطمه بود. شهید موحد در خواب فاطمه را پشت خودش پنهان کرده و من دست او را میکشیدم و میگفتم: «تو را به خدا بگذار فاطمه را ببرم». حاج علی گفت: «امسلمه فاطمه محبت و توجه را میفهمد اما حسین خیلی کوچک است و متوجه نمیشود». فهمیدم خوابم چه مفهومی دارد.
صبح خیلی زود در حالی که حال خودم هم خوب نبود متوجه زنبرادرم شدم که هراسان آمده و دستش را از روی زنگ برنمیدارد، در را باز کردم و دیدم رنگ به صورت ندارد. او هم که ماجرای زینب دختر همسایه را میدانست گفت: دیشب خواب دیدم برای نازنین فاطمه اتفاقی افتاده است (دخترم نازنین فاطمه بود که بعضیها به او نازنین میگفتند اما خانم دانش بیشتر نازنین فاطمه صدا میکرد). با این قضیه و خواب خودم تا فاطمه از مدرسه بیاید مُردم.
مدتی گذشت و یک روز در مدرسه پای یکی از بچهها گیر میکند به پای فاطمه و او میخورد زمین، تمام بدنش به شدت زخم میشود. وقتی در را باز کردم دیدم تمام بدنش باند است. با نگرانی شدید زنگ زدم مدرسه، گفتند: «ما همه کار کردیم، دکتر بردیم و عکس انداختیم. میخواستیم با فاطمه بیاییم خانهتان و توضیح بدیم اما فاطمه گفت شما بیایید مادرم بیشتر میترسد». با سن کمی که داشت حواسش خیلی جمع بود.

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا
* این شهید یک دست، خوب حاجت میدهد
بعدها در بنیاد شهید مشغول به کار شدم که البته مدتی بعد به خاطر مشکل آرتروز استعفا دادم. جالب است برایتان تعریف کنم که یک دفعه یکی از همسران شهدا که نه اسم حاج علی را میدانست و نه خبر داشت من چه نسبتی با او دارم گفت: «سر این خیابان عکس یک شهید را نصب کردند که یک دست ندارد اما شنیدم خیلی حاجت میدهد». بعد دو سه تا از همسرها با هم صحبت میکردند و به من گفتند: «خانم مولایی خیلی دوست داریم بدانیم همسر این شهید کیست؟» یکی از آنها میدانست من هستم ولی باقی نمیدانستند. او به شوخی گفت: «خاک بر سرتان خانم مولایی همسر آن شهید است دیگر».
* در این مواقع تنهایم بگذار
شهید موحد دانش وقتی در خانه بود به ما بسیار توجه میکرد و از جمع دوری نداشت، فقط به من تأکید کرده بود زمانی که نماز و قرآن میخوانم دوست ندارم مطلقاً بیایی کنارم و خلوت مرا بشکنی. معمولا هم نمازهایش طولانی بود و بعضاً صدای گریهاش را میشنیدم. علیرضا میرفت در اتاق را میبست عبادت میکرد.
* آشنایی من و همسر شهید کاظم رستگار
به خاطر مسائلی که در لشکر 10 سیدالشهدا گذشته بود خانم شهید رستگار خیلی دوست داشت من را ببیند اما نمیشناخت. از یکی از همکاران پرسیده بود که شما آدرسی از خانم موحد دانش دارید به ما بدهید، ایشان گفت: «خانم موحد، خانم مولایی است که در طبقه مالی کار میکند و آنجا من را شناخته بود».
* من یک بسیجی ساده هستم
حاج علی خیلی تودار بود. طوری که بعضی از مسائلش را بعد از شهادتش فهمیدم. هر وقت پدرش میپرسید: «علی در جبهه چه میکنی؟» میگفت: «باقی چه میکنند من هم همان کار را میکنم، من یک بسیجی ساده هستم».
* از همه بیشتر با حسین خالقی شوخی میکرد
از همه بیشتر بین اطرافیانش با حسین خالقی شوخی میکرد. او را بسیار دوست داشت. مثلا به آقای خالقی میگفت: «خاک بر سرت». من میگفتم: «بد است جلوی ما به او این حرف را میزنی». میگفت: «او پوستش کلفت است. خانمش هم ناراحت نمیشد» و به من میگفت: «این بحثها یک چیزهایی است بین خودشان». حسین خالقی هم به علی علاقه داشت و میخندید.

شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا
* شهید موحد شلوار لی نمیپوشید
شهید موحددانش به تیپش خیلی اهمیت میداد. تمیز بود و لباس بدون اتو نمیپوشید. حسین خالقی میگفت: «خط شلوار علی هنداونه را نصف میکند». هر لباسی که میپوشید باید اتو داشت. در عین سادگی خیلی تمیز بود. شلوار پارچهای، یقه سه سانتی خیلی تمیز و مرتب. شلوار لی نمیپوشید. همیشه لباس سپاه و لباس بیرونش ساده و تمیز بود. ریشاش دائم مرتب بود. شبها من میدیدم که مسواک میزد. خیلی آراسته بود.
* عاشق بچه بود
میدانستم بچه خیلی دوست دارد و علاقه داشت خودمان بچه دار شویم اما تا زمانی که در کنار هم بودیم، حتی متوجه نشد که پدر شده است.
* بلیطها دست بالایی است!
ما مشهد رفته بودیم با دوستش محسن ابراهیمآبادی؛ شوخی علی گل کرد. دست مصنوعیاش را در آورد و بلیطها را گذاشت در دست مصنوعی و آن را گذاشت بالای در کوپه قطار. گفتم: نکن علی! مأمور قطار آمد داخل بلیطها را چک کند، گفت: «بلیطهایتان را لطف کنید»، علی گفت: «بلیطها دست آن بالایی است». مأمور که متوجه نشده بود پرسید: «مگر شما چهار نفر نیستید؟» حاج علی گفت: «بله». گفت: «پس آن بالایی کیست؟!» ناگهان دست را دید و بنده خدا رنگ صورتش پرید. محسن و علی میخندیدند. مامور قطار که هم شروع کرد به خندیدین گفت: «آقا داشتم سکته میکردم!».
* ماجرای دستی که در کیفم بود
یک مرتبه دیگر دست مصنوعیاش را گذاشت داخل ساک من. آن زمان جایی میرفتی برای برقراری امنیت کیفها را جستجو میکردند، همانطور که ماموری داشت کیف مرا میگشت دستش خورد به دست مصنوعی حاج علی و گفت: «این چیست؟» گفتم: «لباس است». گفت: «نه این دست است!!!» ترسید و جیغ زد.
* ناراحت نیستی با من راه میآیی؟
دست مصنوعی خیلی علیرضا را اذیت میکرد، بندهایش را میبست اذیت میشد. دست را زیاد استفاده نمیکرد مگر بیرون میخواستیم برویم. یک بار از من پرسید: «تو ناراحت نیستی با من راه میآیی و من دست ندارم؟» گفتم: «نه، اگر ناراحت میشدم که اصلاً ازدواج نمیکردم. افتخار میکنم، تو دستت را در راه اسلام دادی». اگر کسی هم میدید میفهمید دست مصنوعی است.
* داستان آرم جمهوری اسلامی و عکس امام(ره)
شهید موحددانش شوخ بود. زمانی که رفته بودند مکه شورتیها را اذیت میکرده و میگفت: «آرم جمهوری اسلامی و عکس امام را میزدیم پشتشان و برای اینکه متوجه نشوند سری تکان میدادیم آنها هم به عربی خسته نباشید میگفتند».
* به امسلمه بگو تو را به خدا با من حرف بزند
اگر باهم بحثمان میشد حرف میزدیم، اگر حق با من بود سریع عذر خواهی میکرد. یک دفعه جر و بحثمان شده بود و سر سنگین بودیم. علی به لیلا خواهرم گفته بود: «به امسلمه بگو تو را به خدا با من حرف بزند». یک وقتهایی با خودم میگویم چرا با او اینطور رفتار کردم و حسرت میخورم با اینکه ما زیاد با هم زندگی نکردیم.
* نگاهی که در ذهنم ماند
آخرین دفعهای که حاج علی داشت میرفت دوباره ایستاد، از زیر قرآن عبور کرد و یک مقدار که رفت دوباره برگشت و نگاهی دوباره کرد و لبخند زد. آن نگاه اگر چه زیاد طولانی نبود اما هنوز در ذهنم شفاف مانده است.
پایان
معرفی شهید علیرضا موحد دانش
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت.]پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
خاطرات
مجروحیت اول
عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار کردن بچهها، به سمت یکی از چادرها رفت، غافل از اینکه شب قبل عراقیها پاتک زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیکه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یکی از صخرهها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یکی از عراقیها نارنجکی را به سمت او پرتاب کرد. حاجی که قصد داشت نارنجک را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجک منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع کرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فکر میکنم همه بچهها با دیدن آن صحنه به یاد کربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبههها شد، آخر هیچ چیز نمیتوانست حضور او را در صحنه جهاد کمرنگ کند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
شهید موحد دانش یکی از خاطراتش را برای یکی از همرزمانش اینگونه تعریف کرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شکسته رو به خدا کردم و گفتم: «پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی کعبهات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد. دستی به شانهام زد و گفت: «حاج علی، مکه میروی؟!» یکدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یک سفر جور شده است اما من به دلیل تدارک عملیات نمیتوانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مکه بروید!» سر به آسمان بلند کردم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بکشم: «خدایا شکرت...»
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی میخواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که میرسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد میشوند میبینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را میکند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن میزند.
مامورین سعودی که این قضیه را میبینند علیرضا را برای بازجویی میبرند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار میزنند و میروند. بر میگردند و میبینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی میشوند که علیرضا این پوسترها را از کجا میآورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش میکنند. همین کار را مکرر ادامه میدهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس میکردم. احساس میکردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه میآمد، در جلوی آمبولانس حرکت میکند و راه را برای عبور ما باز مینماید. میدانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجبآور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند میزد و برایم دعا میخواند.»
راوی: پدر شهید
فوتبال
علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه میآمد، با بچههای محل فوتبال بازی میکرد . یکسال عید پدر علیرضا کت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به کوچه رفت و شلوارش را پاره کرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنکه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی میخواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمتهای دوخته شده توجه مرا به خود جلب کرد. آنقدر ماهرانه کوک خورده بود که اول فکر کردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیکه خود علیرضا جریان را برایم تعریف کرد، به اصل قضیه پی بردم.
راوی: مادر شهید
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر میبردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم که تمام کوچهمان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشاندهاند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستادهاند و مردم بین خودشان نقل پخش میکنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقیها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.
راوی: مادر شهید
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیکم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر کاغذ مى لغزانم که هیچگونه لیاقت شهادت را در خود نمىبینم. وقتى به قلبم رجوع مىکنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمىیابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه میخواهم که تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بندهاى که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبهام را بپذیر و از گناهانم بگذر که غیر از تو کسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را که در آن گام نهادهایم که همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى که به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتى که پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان میکند.
شما خوب میدانید که شهید عزادار نمىخواهد، رهرو میخواهد. برادرم شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى کنید که فردا در محضر خدا نمىتوانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدیها و ناسپاسیهایى که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه براى من حلالیت بخواهید، از همسرم که امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم که در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامهام با او صحبت و درد و دل میکردم اکنون به شما توصیه میکنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید که على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید که علىاکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.
والسلام