منوي اصلي
موضوعات وبلاگ
دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
درباره

اگر از سرهایمان کوه ها بسازند هرگز در کتاب های تاریخ نخواهند خواند "خامنه ای" تنها ماند... ------------------------------------ امام خامنه ای (مدظله العالی) : ای جوانان و ای بسیجیان عزیز ، در هر جای کشور که هستید ، این بصیرت را روز به روز افزایش دهید .
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها
[Post_Tags_Title] (<-TagCount->) , 


[ مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]

[ Designed By Ashoora.ir ]

عکس/هم‌نفسی توییتری روحانی با خوزستانی‌ها

 
 
عکس زیر در صفحه توییتر حسن روحانی، رئیس جمهور با هدف همدردی با مردم مصیبت‌زده خوزستان منتشر شده است.





برف بازی با احمدی نژاد

 
 
در حوزه ارتباطات یک بحثی داریم به نام زمینه خبر! زمینه این اتهامات را خود آقای احمدی نژاد و جریان رسانه ای اش در هشت سال حاکمیتشان ایجاد کردند.
«پارس»- سید محمدرضا اصنافی- روزهای بچگی که هنوز حماقت دسته جمعی بشری در گرم کردن زمین به ثمر ننشسته بود و کم و بیش زمستانهای سرد و برفی داشتیم، برف بازی برای پسر ها تمرین یک جور جنگ بود. سنگر سازی، گوله سازی و نهایتا نشانه گیری. فرآیند گلوله سازی هم وقت گیر بود و هم تخصصی و از آن سو هر چقدر که گلوله پرتاب می کردی؛ چه به طرف می خورد و یا به سنگرش در واقع داشتی انبار گلوله های طرف مقابل را به گلوله دسترنج خودت مجهز تر می کردی.

ساده تر ها همان اول همه چیزشان را بی مکث به سمت طرف مقابل پرتاب می کردند. زرنگ تر ها هم می رفتند گوشه ای پناه می گرفتند و هر از گاهی با سری نشان دادن، طرف را به پرتاب هر چه در توان دارد تحریک می کردند.

حملات اتهام فساد اقتصادی به احمدی نژاد که به نظر می رسد تازه شروع شده و هر روز تند خواهد شد مشابه همین برف بازی است.

در حوزه ارتباطات یک بحثی داریم به نام زمینه خبر! زمینه این اتهامات را خود آقای احمدی نژاد و جریان رسانه ای اش در هشت سال حاکمیتشان ایجاد کردند.

در واقع برف این بازی را خود احمدی نژاد آورده اما رقبای ایشان هم بد نیست مواظب گلوله برفی های که به سمت احمدی نژاد پرتاب می کنند باشند و بداند این ها همه قدرتی است که در سنگر احمدی نژاد تجمیع می شود و وای از روزی که او برف بازی را شروع کند!

به خصوص که هم با برف باز حرفه ای طرف هستند و هم اینکه این برف ها به دوستان هم بد نمی چسبد!



کجایند قلم های روشنگر و عمارهای فرهنگی؟!
و ناگهان شیطان ها می میرند!
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۳۹
 
چون میدانند قدرت ما اگر در موشک ها و سلاح هامان است، قوتمان در نماز و امر به معروف و حجاب و عاشورا و ولایت است . و قوت ، الهی است. آنچه از آن سردرنمی آورند و نخواهند درآورد این ابرقدرت های متظاهر و شرور غربی!..
پایگاه خبری انصارحزب الله: اینجا ایران است؛ عروس ممالک دنیا ! درّ زیبای ( بلاشک ) بی نظیر جهان . خاک پاکش تطهیر شده با خون جوانان برومندش . به عمر تاریخ محل تاخت و تاز ظالمان و بیگانکان ...

اینجا ایران است و زمان به وقت ۲۲ بهمن است. بیست و دوم بهمنی که تاریخ دگری در عمر این خاک پاک رقم میزند؛ که تاریخ را دگرگون می کند. که جهان را منقلب و جهانیان را مات و مبهوت می کند. که مردی می آید که آمدنش شبیه پیغمبران است و انگار دارد تمرین می دهد « بشر » را برای آمدن موعود عج الله فرجه . که آمدنش به بشر در قعر ناامیدی ها فرو رفته ، امید می آموزد.

روح خداست. رحمت خداست. شبیه مسیحاست. معجزه اش زنده کردن به یک دم و نفخه قدسی است. که دلش برای مردم، برای محرومان، برای مستضعفان، برای کوخ نشینان، برای عیال خداوند، برای پابرهنه ها می‌تپد و قلوب ملت آن سان برایش می‌تپد که حیات از دو چشمه زلال کلامش می‌گیرند. دیرآشنای ملت ها و مردمان و ابنای بشری است...

او آشناست. بسیار آشنا. پیشتر انگار او را در هیبتی متفاوت تر در بیت المقدس و مصر و حجاز و... دیده است تاریخ! قوت و حول الهی اش، خلیل اللهی است و دم قدسی اش، عیسوی. حکومت و استقامت و عدم خشیتش الا لله، یوسفی است...

او خلق و خویش محمدیه صلی الله علیه و آله است، با فقرا حشر و نشر دارد و از کاخ‌نشین ها بیزار است. مشی و مرامش علوی علیه السلام است و خاکی و بی پیرایه و متواضع و جزوی از مردم است. تمام مردم عالم او را از خود میدانند و او برای مرارت های بشری بسیار رنج کشیده است.

او را سکوت و فریاد هر دو حسینی علیه السلام است. بر می آشوبد، طوفان می کند به کلامی، قیام می کند، قیامش قیامت می کند و بشر را از خواب گران بیدار می کند. او نه لشگر دارد و نه سپاه و نه نیرو ! اما قدرتمندان و ابرقدرت ها را به زانو درآورده است .
چون او را نیازی به قدرت نیست و به قوت قیام می کند . به حول و قوه الهی ؛ چونان پیغمبران و مردان خدا.

امام خویش را وصف میکنم . امام نادیده ی خویش را . هم او که چون میرفت ، ما طفل بودیم و از ثقل واقعه و عظمت مصیبت بی خبر بودیم ...

هیچ فعل ماضی به کار نمی برم ، چون او زنده است . مکتبش ، مرامش ، راهش ، کلامش ، نگاهش که تکثیر شده است و جهان را گرفته است.

و ما ، نادیده عاشقان حقیقی و صادق اوییم . دلدادگان مرامش و شاگردان مکتبش .
محاسبات دشمنانش درست از آب درنمی آید . چون نه او ، نه ما را ، نه مکتبش را نمی شناسند . انقلابش را نمی شناسند . گمان می کنند انقلابش و قیامش از شورش های خیابانی سراسر دنیاست که هیچ مفهوم و معنا و آرمانی در عقبه اش ندارد!

سردرنمی آورند از مکتب اسلام. از حقانیت اسلام. از عظمت یگانه پرستی... سردرنمی‌آورند که خداوند، خود حافظ اساس این دین است. سردرنمی آورند و به شمشیر چوبین چون اطفال به جنگ خدا می آیند و می گویند : محمد صلی الله علیه و آله برای ما مقدس نیست!

و عنقریب است که شمشیرهای پولادین سپاهیان محمد صلی الله علیه السلام؛ فرزندان راستین خمینی کبیر، اطفال سیاست غرب شرور را مضمحل کند.

اینها گویا فراموش کرده اند محمد صلی الله علیه و آله برای ارکان و ذرات عالمین مقدس است. سرور کائنات است. ممدوح آسمانیان است. خداوند مدحش را گفته و به مقامی از قرب رسیده که تصورش هم برای بشر غیر ممکن است...

گویا فراموش کرده اند ابابیل را ! سنگهان نشان دار را! فراموش کرده اند مردی خواهد آمد که امام روح الله، تنها یکی از معجزات مکتب و قیام و ظهور جهانی او بود.

از محمد صلی الله علیه و آله می ترسند. از قرآن می ترسند. از حجاب می ترسند. از امر به معروف و نهی از منکر می ترسند. از حزب الله و انصارالله می ترسند. از فریاد و تکبیر و نماز و حسین علیه السلام و عاشورا و خمینی و خامنه ای علیهم السلام و ۲۲ بهمن و من و تو می ترسند!

چون میدانند قدرت ما اگر در موشک ها و سلاح هامان است، قوتمان در نماز و امر به معروف و حجاب و عاشورا و ولایت است. و قوت، الهی است. آنچه از آن سردرنمی آورند و نخواهند درآورد این ابرقدرت های متظاهر و شرور غربی!

و اگر قدری با خویش صادق باشیم، در طول سالیان اخیر از همه آنچه قوت ماست و از امام روح الله آموخته ایم غافل مانده ایم ...

باید منتقد خویش بود. باید به تهذیب خویش پرداخت و نواقص را پیشتر از آنچه زیباییهایمان را زشت کند، رفع نمود و اصلاح کرد. نقد میکنم خویش را ... در سالی که دارد به پایان میرسد و مقتدایمان سال فرهنگش نامیده است .

به علم و آگاهی خویش در جهان مفاخره می کنیم . به شهید شهریاری ، به داریوش رضایی نژاد ، به مصطفی احمدی روشن... به قدرت جهانی خویش می بالیم. به سردار شاطری ، به سردار طهرانی مقدم ، به سردار سلیمانی ...

پس کجایند سرداران فرهنگی ما ؟ کجایند علمداران جبهه فرهنگی ما ؟ چرا در دنیا می درخشیم چونان درخشیدن الماسی در زمین و آسمان ، اما در داخل و درونمان ، موج بدحجابی ها و فسادهای خرد و درشت ، قلب اهل ایمان را به درد آورده است ؟

کجای کار می لنگد و کجا کم کاری شده که اینگونه است؟ نکند زمانی به خود آییم و ببینیم از میراث و امانت امام و شهدایمان، کالبدی بی جان مانده است؟! کجایند قلم های روشنگر و عمارهای فرهنگی؟ کجایند اصحاب هنر دردمند؟ چرا فقط برای تک دشمن، پاتکی کوتاه داریم و تمام؟

دربرابر فیلم های موهن ، فیلمی می سازیم و گاهی حتی فقط سکوت می کنیم ! در برابر چاپ و نشر کتاب های غیر مکتبی و منافی با باورهامان ، چند سطری می نویسیم و گاهی حتی فقط سکوت می کنیم !

در برابر هجمه های پرفشار و تاکتیک های پیچیده فرهنگی دشمن ، می نشینیم و نگاه می کنیم. سیل که بیاید یک جا را خراب نمی کند جای دیگر را آباد بگذارد!

و ما از این هجمه و شبیخون و سیل خانمان برانداز سالهاست در غفلتیم. روح انقلاب، کلمات امام ماست ، عرفان و ایدئولوژی و بینش اوست که برای انتقالش به نسل های چهارم به بعد انقلاب هیچ کاری نکرده ایم.

در واقع ما از عرفان امام خویش دور افتاده ایم... خوب به یاد دارم نوجوانی بودم مشتاق و شیفته و واله کلمات و قلم و چهره نورانی امام خویش . سالهای سال گشتم تا مجموعه ای از سخنرانی های تصویری امام رضوان الله علیه را پیدا کنم و متاسفانه نیافتم ... و هنوز هم در حال گشتن و پیدا نکردنم .

آیا می شود آن چهره نورانی را به دو چشم خویش دید و آن کلمات و آن لحن قدسی را شنید و از فکرش دل و ذهن را تهی کرد و واله و شیدایش نشد؟

نمی شود. و من اصلا نمیتوانم بفهمم چرا صدا و سیما با آن همه امکانات و گستردگی اختیاراتش، در سی و شش سال بعد از انقلاب و بیست و پنج سال بعد از ارتحال امام عزیزمان ، هنوز آرشیو این سخنرانی ها را تکثیر نکرده است؟

چرا اصحاب فرهنگ و قلم نمی گویند مردم را که همیشه برای فروختن حسین علیه السلام به یزید ، بهانه گندم ری نیست؟! گاهی گندم، بهانه است و گاهی ماهواره و واتس آپ و وایبر و اینستاگرام و فیس بوک و ...  بهانه ها زیادند تا فرزندان آدم را از حسین علیه السلام جدا کنند.

یکبار دوره کامل این سخنرانی های امام راحل را تکثیر کنید و ببینید آنکه ساعتها وقت بگذارد و پای صحبت های این دلربای جمارانی بنشیند انقلاب خمینی را در درون خویش می یابد یا نه؟!

دیگر می تواند از آن نور دل بکند برود سراغ واتس آپ و وایبر و ... یا نه؟ باید در چهره این مرد آسمانی ساعتها نگریست تا لبریز نور شد باید نور رخساره اش وجودت را دربر بگیرد تا قوت الهی را با همه جانت ادراک کنی...

فقط آنکه نور باطن امام روح الله را که در ظاهرش نیز می توان رویت کرد درک کرده باشد می تواند معنای « انفجار نور » را بداند. و چه کسی جز اهلش می فهمد انفجار نور چیست؟ انفجار نور ... در قعر ظلمات زمین و زمان .

انفجار نور ؛ آن وقت که ظلمت جهان را سراسر آکنده بود و انسان ها در لجنزاری متعفن در منیات و هواهای نفسانی و خواهش های باطل دست و پا می زدند...

انفجار نور شد؛ وقتی مردی آمد که آمدنش چونان آمدن پیغمبران و قدیسان و مردان خدا بود... و انفجار نور، میثاق فطرت بود.

و ما نسل امیدیم. نسلی که بشارت های بزرگ از مقتدایش گرفته است برای درک درخشش و ظهور آن نور بزرگتر. ما نسل فرزندان راستین و احزاب هزار در هزار امام خویشیم . نسل سازش ناپذیر. نسل عاشورا مداران غیور. نسل چشم انتظاران هر صبح و شام گسترده شدن بیرق « البیعة لله » بر بیکرانه های عالم. نسلی که زیر بار هیچ عهد و بیعت زور و جور و ظلمی نمی رویم . آموخته ایم از امام خویش، فریاد را، خشم را ، خروش را، باطل ستیزی و حق دوستی را.

دیگر دنیا نباید خواب ما را ببیند، خفتن و غفلت ما را.  ما از بشارت های مقتدایمان و از انذارهایش ، هر روز مشق می کنیم این کلمات مولی الموحدین علیه السلام را: « ... آنگاه آدم را در سرایی که عیشش بی زحمت در اختیار بود ساکن کرد و جایگاهش را به امنیت آراست و او را از ابلیس و دشمنی او ترساند اما دشمنش به جایگاه زیبای او و هم نشینی اش با نیکان رشک برد و آدم به وسوسه دشمن ، یقین را به تردید و عزم محکم را به دو دلی و شادی را به ترس جابجا کرد و ندامت را به خاطر فریب خوردن به جان خرید ... »

مبادا که این جایگاه امن را که خدا به واسطه نور اماممان و خون شهدامان نصیبمان کرده، به غفلت از دست بدهیم و فریب ابلیس بخوریم.

نباید فراموش کنیم اماممان انذارمان داد شیطان بزرگ را ...اگر چه شیطان هم می میرند و ابلیس هم گردن زده می شوند به دست مردی که روزی خواهد آمد و نورش عالمگیر خواهد شد...



نماینده بدون حجاب عربستان در سازمان ملل+عکس

 
 
سخنرانی بدون حجاب یک زن به عنوان نماینده عربستان سعودی در سازمان ملل متحد جنجال به پا کرد.
ماجرای حضور بدون حجاب نماینده عربستان در جلسه سازمان ملل در محافل مختلف بخصوص در میان مقامات این کشور جنجال به پا کرد.

پایگاه اجتماعی توئیتر اعلام کرد هشتک منال رضوان اولین زن سعودی که در شورای امنیت بدون حجاب ظاهر شد و به نمایندگی از طرف عربستان سعودی سخن گفت، محبوبیت زیادی در ساعات گذشته کسب کرده و محبوبیت هشتک وی ظرف چند ساعت ۵۰۰ درصد افزایش یافت.

منال رضوان به دو علت جنجال گسترده‌ای بین سعودی‌ها، اعراب و خارجی‌ها به پا کرده است. یکی به علت اینکه زن است و دیگری که جنجال برانگیز‌تر است حضور بدون حجاب وی در شورای امنیت است.

برخی از سعودی‌ها به رضوان افتخار می‌کنند و برخی دیگر معتقدند وی نماینده عربستان نیست. این در حالیست که برخی دیگر معتقدند حضور وی بیانگر دوگانگی حکومت است زیرا زنان عربستان نمی‌توانند کاری را انجام دهند که رضوان انجام داد.

منال رضوان دبیر اول هیئت عربستان سعودی در سازمان ملل سی‌ام ژوئیه گذشته نمایندگی هیئت سعودی در شورای امنیت را در جلسه سازمان ملل درباره حقوق غیرنظامیان بر عهده داشت.

به نظر می‌رسد منال رضوان علاوه بر تجربه سیاسی، جرأت قابل توجهی هم دارد زیرا در انتقاد و حمله شدید به اسرائیل و سیاست‌های خشونت بار این رژیم تردیدی به خود راه نداد و در جلسه اعلام کرد اسرائیل به عنوان یک اشغالگر حق ندارد درباره حمایت از حقوق بشر و غیرنظامیان بخصوص زنان سخن بگوید.

وی تاکید کرد اسرائیل از انواع آزارهای جسمی و روحی و جنسی علیه زنان فلسطینی و عرب استفاده می‌کند که همه آن‌ها جزء جنایات جنگی به شمار می‌رود و اوج این خشونت و وحشی‌گری زمانی است که زنان فلسطینی ناچار می‌شوند در پست‌های ایست و بازرسی نظامی وضع حمل کنند که این کار زنان و فرزندان آن‌ها را با خطر مرگ روبرو می‌کند.


منبع: ابنا



عکس/هنجارشکنان،گشت امنیت‌اخلاقی و یک برج‌!
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۲۸
 
وضعیت نامناسب و نامتعارف برخی شرکت‌کنندگان و حتی هنرمندان شرکت کننده در چند روز اخیر جشنواره فیلم فجر به قدری نامناسب بوده که برخی به طعنه از این رویداد سینمایی به شوی لباس تعبیر می‌کردند. عدم تدبیر مسئولین برج میلاد و جشنواره فیلم فجر برای کنترل این وضعیت باعث شده نیروی انتظامی برای جلوگیری از نامناسب‌تر شدن اوضاع در برج میلاد تهران و در حاشیه برگزاری این رویداد بزرگ سینمایی مستقر شود.











این بود تدبیر و امید و اعتدالی که می گفتید؟!

چشمتان روشن جناب ایوبی و رضاداد!

 
 
جشنواره فیلم فجر طی این روزها آنقدر پر حاشیه بوده که دیگر جایی برای متن باقی نمانده؛ از فیلمهایی که علیه منویات نظامند تا آثاری که تمام تلاششان را برای مشوه کردن تصویر قشر مذهبی جامعه به انجام می رسانند!
به گزارش پایگاه خبری انصارحزب الله به نقل از رسا، از دور که به این جشنواره نگاه می‌کنی، نشانه‌های انقلاب را پر رنگ و هویدا می‌بینی و هر چه نزدیک‌تر می‌روی، گویی معنای دیگری می‌یابی؛ از سپیده صبح که بعد از ادای فریضه بر می‌خیزی و به سمت «کاخ» راه می‌افتی با خودت در جدالی که به کجا می‌روم؟ و برای چه؟ بعد به خودت التیام می‌دهی که می‌روی سینمای انقلاب را رصد کنی و نشانه‌های رویش در هنر هفتم ایران زمین را پی بگیری.

اینجا برج میلاد است؛ «کاخ» جشنواره فجر انقلاب!

اسم برج میلاد را گذاشته‌اند «کاخ جشنواره»؛ شاید چیزی در مقابل همه آن روحیه ای که در دهه‌هایی نه چندان دور، در همین روزها در سی و چند سال پیش، «فجر انقلاب» نام گرفت. راستی چقدر مهم است که اسم و مسما به هم بیاید؟ ظاهر و باطن با هم بخواند؟ چقدر اهمیت دارد که وقتی به مناسبت واقعه‌ای همچون انقلاب اسلامی دور هم جمع می‌شویم، متن حرف‌هایمان، رنگ محفلمان، نتیجه اعمالمان و نشانه‌های ظهور و بروزمان بالاخره یک ربط و نسبتی با آن مسما و معنا داشته باشد؟ این‌ها همه آن سؤالات مهمی هستند که وقتی این روزها در سپیده صبح از محل اقامتم به سمت برج میلاد راه می‌افتم در ذهنم جولان می‌کند و فکرم را مشغول.

انقلاب کردیم که پس از سه دهه و اندی، «شکاف» و «خانه دختر» بشود سینمایمان؟!

شوخی نیست؛ ملت ما در بهمن ۵۷ بزرگترین رویداد قرن را رقم زد؛ آن هم با چند کلام مشخص، شعار معین و راه معلوم؛ آن هم با چند آرمان حقیقی و واضح؛ «استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی» و در متن و بطن این شعار حیاتی، همه آن ارزش‌ها و آرمان‌های نهفته و منتشر که بوی عدالت، پیشرفت، امید، ارزش‌های دینی و آیین‌های بومی و ملی را می‌دهد، به مشام می‌رسید.

حالا وقتی بنا است یک گردهمایی بزرگ با هزینه‌های گزاف به همین مناسبت شکل بگیرد، آیا توقع بالایی است که بگوییم بایستی ربط و نسبتی با آنچه دلیل اصلی و زمینه حیاتی آن است، داشته باشد؟ این سؤال چه پاسخ بگیرد و چه نگیرد، هم چنان پابر جاست و مدیران، سیاستگزاران، هنرمندان و همه آن کسان دیگری که در این وادی سهم و نقشی دارند، بالاخره روزی باید به آن پاسخ دهند؛ پاسخی از سر انصاف، شجاعت و عدالت و نه از روی توجیه، انکار و نفی.

«فجر انقلاب»؛ از نام و نشانه ای صرف تا حقیقت و محتوایی ملموس

اینجا جشنواره فیلم «فجر» است با فیلم‌هایی که تماماً محصول یک سال اخیر سینمای ما است؛ ولی به راستی این فیلم‌ها را برای چه و که ساخته‌اند؟ از ربط و نسبت این آثار با انقلاب و اسلام که بگذریم، چه ارتباطی با «مردم» پیدا می‌کند و آنها کجای این فیلم‌ها هستند؟ وقتی یک به یک نام و مرام فیلم‌هایی را که دیده‌ایم، مرور می‌کنیم منصفانه‌اش می‌شود این‌که قهر و غلبه با فیلم‌هایی است که نه ایرانی هستند و نه انقلابی؛ نه ربطی با اسلام دارند و نه ارتباطی با مردم؛ و هر چه هستند از دل یک «بیگانگی» بیرون آمده‌اند، یک بیگانگی مهیب، یک بیگانگی غریب؛ در این میانه فیلم‌هایی را دیده‌ایم که دهشت را به اوج و وحشت را به قله رسانده‌اند، از این‌که به کجا می‌رویم؟ به کدام سمت و سو و با کدام رویکرد و ره‌یافت.

«یحیی سکوت نکرد»؟! چشمتان روشن جناب ایوبی و رضاداد!

وقتی در «خانه دختر» هویت و حیثیت آدم‌های سنتی و مذهبی به بدترین شکل ممکن لجن مال می‌شود، وقتی در «یحیی سکوت نکرد»، مقوله فرزندآوری دستمایه‌ای برای سیاهی و تباهی می‌شود و تصویری به شدت تباه و تیره برای آینده این کشور و فرزندانش به روی پرده می‌رود، وقتی در «اعتراف ذهن خطرناک من» مالیخولیای بیمار ذهن کارگردان به لجن پراکنی در ساحت سینما منتهی و به یکی از تهوع‌آورترین محصولات سینمایی منتهی می شود, وقتی در «خداحافظی طولانی» مانیفست شبه روشنفکری از آستین مظلوم کارگری بیرون می‌آید و به پوچی ادای دین می‌کند و یا وقتی در «بوفالو» چیزی جز تأسف، ناامیدی و تباهی به روح و روان مخاطب تزریق نمی‌شود، این سؤال بزرگ به وجود می آید که آخر و عاقبت این سینما قرار است کجا باشد و تکلیف جامعه، نظام و مردم با سینمای ایران چیست؟

سینمایی که از مردم بریده و در بی‌آرمانی مطلق معلوم نیست چشم به کدامین افق دوخته است، سینمایی که محصولش آن هم در دوره‌ای که شعار «تدبیر و امید» گوش فلک را کر کرده است، می‌شود فیلمی مثل «شکاف» که اصلی‌ترین سیاست‌های نظام را زیر سؤال می‌برد و بدترین آینده را برای این جامعه به تصویر می‌کشد.

راستی عکس آقا, صدای اذان و چند فیلم خوب در بدترین سئانس ممکن هم هست!

البته نباید بی انصاف بود و باید همه حقیقت را کامل یادآوری کرد؛ بله موقع اذان ظهر و مغرب در کاخ جشنواره نوای دل انگیز اذان پخش می‌شود و عده‌ای در نمازخانه کوچک آن، نماز جماعت می‌خوانند؛ حتی گاهی پیش می‌آید که در میان فیلم‌هایی از این دست که گفتیم، البته در بدترین زمان ممکن و کم مخاطب‌ترین سئانس‌ها، شاید به جهت خالی نبودن عریضه، آثاری درباره روحانیت و قیام عاشورا و... هم به نمایش در می‌آید؛ ولی دوستان ما باید بدانند که با این‌گونه «تدبیر»‌ها نخواهند توانست هیچ امید و اعتدالی ایجاد کنند و این رویکرد سنبل و باری به هر جهت و برای خالی نبودن عریضه، دیگر حنایش برای کسانی که سال‌ها این سینما و جشنواره را تجربه کرد‌ه‌اند رنگی ندارد.

گرچه نفس نمایش آن آثار حتی در این حالت و با این شرایط هم مقدس است و دیدنی و مایه تبرک و تمین جشنواره؛ اما... .

اینجا قربانی اصلی سینماست!

این همه در حالی رخ می‌دهد که در بخش‌هایی از «کاخ»، همچنان شوی زنده مد و لباس برپاست است! البته با رنگ و لعاب سینما و در جوار سینما! بله درست متوجه شده اید؛ این جا قربانی اصلی «سینما» است، در کنار سایر ارزش‌ها آرمان‌ها و آرزوها؛ از کارگردانی که برای بیان شعارهای سیاسی خود بلندگوی سینما را انتخاب کرده است تا سفارش سازی که هنر هفتم را وجه المصالحه چاپیدن بیت المال و بالا کشیدن پول نفت و بودجه فرهنگی نهادهای مختلف کرده است، تا حتی بانوان نسبتا محترمی که برای یافتن دوستان خیابانی‌شان زیر سقف کاخ گردهم آمده‌اند! همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا سینما را قربانی کنند و این برای ما که دلیل آمدنمان به جشنواره «سینما»یی بوده است که اولا هنر باشد، ثانیا مردمی و ثالثا برای آرمان‌ها، فاجعه‌ است؛ و ما در این روزها و شب‌ها علاوه بر فیلم دیدن و شنیدن نقدها و تحلیل‌ها در حال تجربه و تمرین یک فاجعه هستیم! فاجعه‌ای به نام جشنواره فیلم فجر!

«فاجعه» را تعریف کنید و شکلش را بکشید!

نه اصلا فکر نکنید در حال خواند یک متن اغراق آمیز هستید و یا کسی از روی عصبانیت دست به قلم برده است؛ ابدا! بلکه کلمه «فاجعه» یکی از بیشترین بسامد‌ها را طی این روزها در میان اهالی رسانه و البته منتقدان دارد؛ منتقدانی که تعدادی از نام آورانشان، عطای این جشنواره را به لقای آن بخشیدند و البته در یک خطای استراتژیک، میدان را به حریف واگذاشته‌اند؛ کدام حریف؟ فیلم‌های بد، کارگردان‌های بی سواد، آثار سیاسی کار، سینمای ضد ارزشی، فیلم‌هایی در معاندت با مذهب، فیلم‌‌های که سیاست‌های اصلی نظام را نشانه رفته‌اند و تمام هم و غمشان این است که بگویند قشر مذهبی جامعه ایرانی چقدر پلید، مرتجع و تاریک هستند و البته فیلم‌‌های که ساخته شده‌اند برای «ساخته شدن» و نه دیده شدن توسط مردم!

یک سینه سخن دارم؛ هین شرح دهم یا نه...؟!

حرف‌ها بسیارند و حکایت‌ها بی شمار؛ جشنواره طی این روزها آنقدر پر حاشیه بوده است که دیگر جایی برای متن باقی نمانده؛ اساسا سینمای ایران و فیلم‌های آن، سینمای حاشیه هستند تا متن؛ فیلم‌هایی که اکثرا نه قصه دارند، نه شخصیت‌پردازی و نه هیچ رنگ و بویی از هنر؛ اما تا دلتان بخواهد پر از حاشیه هستند؛ فلان فیلم، مثلا سیاسی است و آن یکی بنا است فلان «حرف مهم» را بزند و ما منتقدان در میانه این معرکه که تجلی دلقک بازی گروهی شبه هنرمند شده است همچنان با خوشبینی مفرط، امیدواریم تا فیلم خوب ببینیم؛ فیلم خوبی که هم سینمایی باشد و هم آرمانی، هم سالم باشد و هم نجیب؛ هم صداقت داشته باشد و هم شرافت؛ و البته صراحت.

چه اشکالی دارد که حتی جمهوری اسلامی را نقد کند اما سازنده و شرافتمندانه و نه با عناد و سیاسی کاری و برای آنطرف آبها! این چیزی است که اسلام و انقلاب اسلامی برای سینمای ایران می‌خواهد.

آقای مجید مجیدی! چشم انتظار محمد(ص) تان هستیم...

اما یک نکته؛ ما همچنان منتظر هستیم و با اشتیاق فراوان امیدواریم تا فیلم مهم «محمد(ص)» اثر مجید مجیدی به نمایش درآید؛ راستش را بخواهید یکی از اهداف نگارنده برای جشنواره امسال توفیق دیدن این فیلم بود و البته هنوز هم هست و تا شاید با دیدن این اثر سترگ و عظیم مرهمی بر زخم‌های سینمایی این سال‌هایمان گذاشته شود؛ آقای «مجید مجیدی»! فارغ از همه شایعات و انگاره ها و حرف و حدیث‌ها، از شما خواهشمندیم که زودتر تصمیم بگیرید و تدبیری اتخاذ کنید تا کام تشنه ما با آب گوارا و شراب بهشتی فیلم «محمد(ص)» سیراب شود و عطری ناب و نمایی تابناک بر این «کاخ» بیگانه و سرد، پرتو افکند.



بارش رحمت الهی در یوم‌الله ۲۲بهمن

 
 
راهپیمایان تهرانی در زیر بارش باران در حال حرکت به سمت میدان آزادی هستند.

 راهپیمایی یوم‌الله ۲۲ بهمن از ساعات اولیه صبح امروز با حضور گسترده اقشار مختلف مردم در تهران و سایر شهرهای ایران اسلامی آغاز شد.

در تهران نیز مردم با حضور در مسیرهای تعیین‌شده و حمل پرچم‌های سه رنگ کشورمان در حال حرکت به سمت میدان آزادی هستند.

راهپیمایان تهرانی تصاویر امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری را در دست داشته و پرچم‌های سه رنگ کشورمان را حمل می‌کنند.

«انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست»، «نه سازش نه تسلیم، نبرد با استکبار»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»،‌ «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»، «این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده» از جمله شعارهایی که مردم سر می‌دهند.

جمعی از راهپیمایان نیز با در دست داشتن پرچم لبیک یا رسول‌الله، توهین به ساحت پیامبر اسلام را محکوم کردند.


منبع: فارس




عکس/ کسی که می‌خواهد جای «جهاد» را بگیرد

 
 
کودکی لبنانی می خواهد راه شهید جهاد مغنیه را ادامه دهد. کودکان بسیاری چون او در سرزمین های اسلامی، پرچم اسلما را برافراشته خواهند کرد.

 مشرق - کودکی لبنانی می خواهد راه شهید جهاد مغنیه را ادامه دهد. کودکان بسیاری چون او در سرزمین های اسلامی، پرچم اسلما را برافراشته خواهند کرد.




بازخوانی/ روایت سردار شهید شوشتری از سال‌های دفاع مقدس؛

ماجرای «حاج قاسم» و دوستان روی دکل خطرناک

 
 
قاسم سلیمانی آمده بود پایین و تانک‌های عراقی هم هی می‌زدند. در همین حین یکی دیگر از پایه‌های دکل را هم زدند، ولی خیلی شانس آوردیم که سالم پایین آمدیم و از آنجا عبور کردیم. ولی هیچ یادمان نمی‌رود که وقتی ما می‌دیدیم فرماندهان عالی‌رتبه ما در خط مقدم جبهه و در خطرناک‌ترین نقاط حضور پیدا می‌کنند، خیلی روحیه می‌گرفتیم.
به گزارش مشرق، بازگویی خاطرات دوران دفاع مقدس و گرد هم آمدن فرماندهان و رزمندگان آن روزهای با شکوه از نگاه سردار شوشتری جزو بهترین ساعات عمرش به حساب می‌آمد که می‌شد صفا، صمیمیت، مهربانی، تواضع و ادب و همه خصلت‌های نیکوی فرهنگ مقاومت را دوباره به یاد ‌آورد. متن زیر، بخش‌هایی از سخنرانی سردار شهید شوشتری در جمع نخبگان دفاع مقدس است. این سخنرانی علاوه بر یادآوری خاطرات شیرین دوران دفاع مقدس، ‌ابعادی از شخصیت سردار شهید شوشتری را به عنوان یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس آشکار می‌سازد.

«شوشتری» هستم از «خراسان»!

من هیچ یادم نمی‌رود اولین روزی که در «گلف» خدمت ‌ایشان رسیدم، یک جوان خوش‌اندام، خوش‌تیپ، بشاش و پرخروش را دیدم. نمی‌دانم ‌ایشان هم یادشان می‌آید یا نه اما از من پرسیدند: «از کجا آمده‌ای؟»

من عرض کردم: «شوشتری هستم از خراسان». گفت: «شوشتری از خراسان!؟»

گفتم «بله، حالا دیگر‌این‌طور شده، شوشتری هستم از خراسان».

خب،آن روزها روزهای سختی بود که‌این برادر عزیزمان تمام وقتشان را گذاشته بودند و از انقلاب و کشور دفاع می‌کردند. همه شما آن روزهای تلخ را به یاد دارید.

من اجازه می‌خواهم که در‌این جلسه، اولین خاطره را از تیمسار فلاحی یا امیر فلاحی نقل کنم. (آن روزها به برادران عزیز ارتش تیمسار می‌گفتیم، امیر لقب جدیدی است که پس از دفاع مقدس آمده است.)

یادی از نبرد دب حردان

من فرمانده گردان بودم در جنگل‌های «دب حردان» طرحی داشتیم. (درود می‌فرستیم‌اینجا به روح پرفتوح همه شهیدان از جمله‌ایشان و شهید رستمی‌که فرمانده عملیات خراسان بود و واقعا بر گردن همه ما حق بزرگی دارد). شهید رستمی‌با تیمسار شهید فلاحی ارتباط صمیمانه ای داشتند. ما طرحی داشتیم که خدمت شهید رستمی‌ارائه دادیم و‌ایشان رفتند و با تیمسار فلاحی به جنگل‌های «دب حردان» تشریف آوردند.

تیمسار فلاحی که تشریف آوردند، رفتند روی دیدگاه و منطقه را تماشا کردند، همان‌جا بودند که تانک‌های عراقی شروع کردند به زدن، شاید ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر را با یک حرکت سریع طی کردیم، آن روزها ما جوان بودیم و مثل الان پیر نبودیم،‌ایشان سن و سالی ازشان گذشته بود و ما جوان بودیم ولی خیلی شجاعانه و ماهرانه‌این ۳۰۰متر را رفتیم و از دید تانک‌های عراقی در واقع نجات پیدا کردیم.

حضور‌ایشان آن روز در کنار ما و در خط مقدم واقعا برایمان بسیار ارزشمند و روحیه‌بخش بود که از محضرش در آن روز استفاده کردیم. من چون‌ اینجا عکسشان را دیدم حیفم آمد از ‌این امیر سرافراز و فرمانده عزیز صحنه‌های تلخ آن روزها نام نبرم و یادی نکنم.

۴ فرمانده در دکل ۳ پایه!

خاطره دیگر را که کمی‌هم شاید خنده‌دار باشد، خوب است که از خود امیر شمخانی نقل کنم. یاد مبارکشان هست که در «هور» دکلی زده بودیم برای شناسایی منطقه در خط مقدم و جلوتر از خط. خب، آن وقت‌ها ما هم شور و حال خودمان را داشتیم، ‌ایشان را برداشتیم و بردیم به دکلی که دیده‌بان‌ها از آن به‌سختی بالا می‌رفتند.

ما هم خبر نداشتیم که چند ساعت قبل عراقی‌ها دکل را شناسایی کرده و یکی از پایه‌های دکل را زده و ‌انداخته بودند و دو سه نفر را هم شهید کرده‌بودند که خونشان همان‌جا ریخته بود. من قبل از ایشان رفتم و نمی‌شد هم که ‌ایشان را از آنجا برگردانیم. به‌سختی بالا رفتیم. آنجا که می‌خواستیم برویم داخل‌اتاقک دیده‌بانی، ورودی‌ اتاقک خیلی کوچک بود و دریادار شمخانی هم خیلی چاق‌تر از حالا بودند و جا نمی‌شدند. به هر سختی داخل شدند. آنجا بودیم که تانک‌های عراقی باز شروع کردند به زدن. خدایا چکار کنیم،‌ ایشان را حالا می‌خواهیم بیاوریم پایین ‌اما نمی‌توانیم، گیر کرده‌ایم. من بودم و آقای سلیمانی و قربانی و شمخانی.

آقای سلیمانی آمده بود پایین و تانک‌های عراقی هم هی می‌زدند. در همین حین یکی دیگر از پایه‌های دکل را هم زدند، ولی خیلی شانس آوردیم که سالم پایین آمدیم و از آنجا عبور کردیم. ولی هیچ یادمان نمی‌رود که وقتی ما می‌دیدیم فرماندهان عالی‌رتبه ما در خط مقدم جبهه و در خطرناک‌ترین نقاط حضور پیدا می‌کنند، خیلی روحیه می‌گرفتیم.

موتور سواری در خط مقدم

برادر عزیزمان آقای شمایلی را هم‌اینجا دیدم، خوب است که یک خاطره هم از‌ایشان بگویم که جنبه‌مستند هم داشته باشد.

برادرمان شمایلی‌که در جهاد قرارگاه کربلا در جنوب بودند، در عملیات والفجر۸، مرحله دوم عملیات را در جاده استراتژیک انجام داده بودیم. صبح عملیات تشریف آورده بودند و ما در خدمتشان بودیم. من موتورسواری‌ام خوب نبود، الان هم خوب نیست، اما ‌ایشان موتورسواری‌اش خیلی خوب بود، من نشستم ترک‌ایشان و رفتیم به خط. هنوز وضعیت خط مشخص نبود و معلوم نبود چی‌به چی است. داشتیم می‌رفتیم که دیدیم عراقی‌ها هنوز وسط جاده‌اند، چند تا عراقی از جمله یک افسر که من پریدم و کلتش را گرفتم و گفتم: همین‌جا بخواب.

باز من ترک آقای شمایلی سوار شدم و چون بچه‌ها هنوز جلوتر بودند، رفتیم جلو. خب، خطی نبود. عراقی‌ها هم تانک‌هایشان را شکل داده بودند و شروع کرده بودند به زدن بولدوزرها و بچه‌های خط. به‌سختی توانستیم آنجا خط را شکل بدهیم، بولدوزرها شروع کردند به خاکریز زدن (به زبان ساده است،‌‌اینجا زیر سقف امن نشسته‌ایم) گلوله تانک بود که به شکم بولدوزرها می‌آمد و رگبار مسلسل بود که بچه‌های جهادگر و راننده‌ها را یکی‌یکی می‌انداخت. واقعا در مقابل گلوله تانک و تیر مسلسل روی لودر و بولدوزر نشستن و خاکریز زدن، کار سختی بود.

از روز‌های سخت جنگ

برادر عزیزم سردار احمدی را آخر سالن می‌بینم. خیلی غم‌انگیز است،‌این خاطره‌ای که می‌خواهم بگویم. عملیات والفجر۱بود. عملیات خیلی موفقیت‌آمیز نبود. آن روز‌ایشان فرمانده تیپ جوادالائمه(ع) بود و من جانشین‌ایشان بودم. خب، عملیات چند روز طول کشید، اکثر بچه‌هایمان شهید شده بودند، به‌ویژه فرماند‌هان گردان‌ها و گروهان‌ها. نتوانستیم خط را تثبیت کنیم، عقب‌نشینی کردیم و آمدیم به اردوگاه. شاید یکی از بدترین روزهای زندگی‌ام به‌حساب می‌آمد، به هر چادری که نگاه می‌کردیم، دو تا شهید، ۳ تا شهید، ۵ تا شهید، بعضا بیشتر بچه‌های چادرها شهید شده‌بودند، همه سنگرها و چادرها گریه و عزاداری می‌کردند، بدون‌اینکه کسی برایشان نوحه‌ای بخواند، بدون‌اینکه کسی صحبتی کند، همه دور هم نشسته بودند و عزاداری می‌کردند. من و سردار احمدی هم رفتیم گوشه‌ای روی یک بلندی، یک خرده گریه کردیم و بعد آمدیم. خیلی روزهای تلخی بود، البته‌این روزهای تلخ را زمان جنگ همه شما زیاد داشته‌اید.

هیچ مشکلی ندارم!

شهید طاهری از کاشمر جانشین تیپ بود و نوحه‌خوانی هم می‌کرد. در عملیات خیبر توی چهارراه خندق، چندین‌بار‌این چهارراه به دست دشمن افتاد و ما باز پس گرفتیم،‌ایشان آنجا مجروح شده بود. امکانات تخلیه هم که نداشتیم، مجروحان زیاد بودند و‌ایشان هم کنار آن‌ها افتاده بود. ما هر وقت که می‌رسیدیم بالای سرش می‌گفتیم «آقای طاهری حالت چطوره؟» می‌گفت:«من هیچ مشکلی ندارم». حالا نیمی‌از بدنش تکه‌تکه شده است! وضعش خیلی خراب بود. همین که من دور می‌شدم‌این درد‌ایشان را واقعا از پا در می‌آورد، آه و ناله می‌کرد ولی همین که چشمش به من می‌افتاد، می‌گفت «حاج‌آقا من هیچ مشکلی ندارم، شما نگران من نباشید» ولی بر اثر همان جراحت‌ها شهید شد و ما نتوانستیم در آن وضعیت‌ایشان را به عقب منتقل کنیم.

شیرین‌ترین جلسات

پس از گفتن‌این خاطره‌ها می‌خواهم بگویم‌این جلسه که الان داخلش نشسته‌ایم از شیرین‌ترین و عزیزترین جلسه‌ها برای ماست. ارتشی، سپاهی، بسیجی و جهادی، قطعا داخل ما بچه‌های کمیته، شهربانی و ژاندارمری آن روزها هم هستند.

خانواده عزیز شهدا و برادران عزیزی که پشتیبابی از جنگ را داشتند، در‌این جمع حاضرند، کسانی که هم رزمنده بودند هم جانباز و هم خانواده شهید، جمع زیادی از عزیزان حاضر در‌این جلسه‌اینگونه هستند. خب، با‌این وضعیت در کنار هم در صحنه‌های دفاعی حضور داشته‌اند و از انقلاب و ولایت و اسلام در تلخ‌ترین‌روزها دفاع کرده‌اند.

هیچ‌کسی مثل شماها وقتی به چهره هم نگاه می‌کنید خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را که هر کدام می‌تواند برای جامعه‌ای الگو باشد به یاد نمی‌آورد. خاطراتی که اگر مورد استفاده قرار بگیرد، جامعه را به رستگاری می‌رساند. شما وقتی کنار هم می‌نشینید آن روزهای افتخارآفرین در ذهن‌هایتان تداعی می‌شود و از هم استفاده می‌کنید.

امروز برای شهادت آماده‌تریم

فکر می‌کنم از‌این نوع جلسه‌ها کم داریم که همه کسانی که دل در گرو انقلاب داشته‌اند با نام‌ها، لباس‌ها و سازمان‌های مختلف ولی دارای یک هدف‌(دفاع انقلاب)، مثل روزهای دفاع مقدس در کنار هم باشند. امروز هیچ کسی بهتر از ما خودمان را نمی‌شناسد و بهتر از خودمان از دردمان آگاه نیست و حرفمان را بهتر از خودمان نمی‌فهمد. حتما امروز ما باید کنار هم بنشینیم تا هم از دفاع مقدس دفاع کنیم و هم بگوییم اگر امروز ابلهی یا بیگانه‌ای دستش به کشورمان دراز شود دستش را قطع می‌کنیم. حالا درست است که موهایمان سفید شده است، اما ما همان آدم‌های انقلاب هستیم با همان انگیزه و امروز برای شهید شدن بیشتر آماده‌ایم چون آن روزها در دل آرزوهایی داشتیم ولی امروز آرزوهایمان هم تمام شده.

امروز برای شهادت از هر روزی آماده‌تر هستیم و برای دفاع از کشور نسبت به آن روزها با انگیزه‌های بیشتری می‌توانیم دفاع کنیم.لازمه‌این توانمندی‌ها، برگزاری همین تجمعات است.

برگرفته از کتاب آخرین پست در کشیک هشتم



ماجرای پس گردنی زدن حاج همت

 
 
حاج همت به گریه می‌افتد. ناگهان چیزی در ذهنش مثل پتک ضربه می‌زند. چهره آن مرد مثل یک تابلو در طاقچه ذهنش ثابت می‌ماند. حاج همت به هر طرف که می‌چرخد آن مرد را می‌بیند. از شرم و عذاب وجدان، سرش را پایین می‌اندازد و از حسینیه خارج می‌شود...

به گزارش باشگاه خبرنگاران، شهید همت در جبهه‌های جنگ علیه باطل رابطه خیلی خوب و برادرانه‌ای با رزمندگان داشت.

از همین رو برآن شدیم تا با بیان خاطراتی از کتاب "معلم فراری" به خاطراتی بر اساس زندگی این شهید بزرگوار بپردازیم.

پس‌گردنی

روحانی لشکر سخنرانی می‌کند. حاج همت تازه گرم شنیدن صحبت‌های او شده که بازهم مردی از مقابلش می‌گذرد و مثل همیشه سلام می‌کند. حاج همت هم مثل همیشه جوابش را می‌دهد و مثل همیشه در فکر فرو می‌رود تا او را بشناسد؛ اما هرچه به مغزش فشار می‌آورد، او را به جا نمی‌آورد. چندبار تصمیم گرفته موضوع را از خودش بپرسد، اما نیرویی از درون مانع این کار شده. حاج همت هر وقت آن مرد را می‌بیند، چیزی شبیه به شرم و گناه در خود احساس می‌کند، اما چه شرم و گناهی، خودش هم نمی‌داند.

روحانی لشکر می‌گوید: «پیامبر اکرم (ص) در روزهای آخر عمر خود به مسجد آمد و فرمود: هرکس حقی به گردن من دارد، برخیزد و طلب کند؛ چرا که قصاص در این دنیا آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.
مردی به نام سواده برخاست و گفت: یا رسول الله، یک روز بر شتری سوار بودی. وقتی تازیانه‌ات را در هوا می‌چرخاندی، تازیانه به شکم من خورد. من حالا می‌خواهم قصاص کنم...»

این روایت، توجه حاج همت را به خود جلب می‌کند. با اشتیاق به ادامه حرفهای روحانی گوش می‌دهد. روحانی ادامه می‌دهد: «پیامبر اکرم (ص) خودش را برای قصاص آماده کرد. سواده گفت: یا رسول الله، آن روز تن من برهنه بود. رسول خدا پیراهنش را بالا زد و گفت: قصاص کن. سواده خودش را به رسول خدا رسانید و او را در آغوش گرفت و عاشقانه شکم و سینه‌اش را بوسید. همه اهل مسجد به گریه افتادند...»

حاج همت به گریه می‌افتد. ناگهان چیزی در ذهنش مثل پتک ضربه می‌زند. چهره آن مرد مثل یک تابلو در طاقچه ذهنش ثابت می‌ماند. حاج همت به هر طرف که می‌چرخد آن مرد را می‌بیند. از شرم و عذاب وجدان، سرش را پایین می‌اندازد و از حسینیه خارج می‌شود.

جمله پیامبر (ص) مثل زنگی پی در پی در ذهن حاج همت نواخته می‌شود: هرکس حقی به گردن من دارد، برخیزد و طلب کند؛ چرا که قصاص در این دنیا آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

تن حاج همت داغ می‌شود و ضربان قلبش شدت می‌گیرد. او بیقرار است. اطرافیان از حالت غیرعادی او تعجب می‌کنند و با نگرانی به هم چیزهایی می‌گویند، اما حاج همت متوجه هیچ کس نیست. او تنها به آن مرد فکر می‌کند. وقتی سخنرانی روحانی تمام می‌شود، بدون اینکه با کسی حرفی بزند، به حسینیه بر می‌گردد و در تاریکی منتظر خروج آن مرد می‌ماند.

نکته‌ای را از قبل به یاد می‌آورد
چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. وقتی امام خمینی فرمان راهپیمایی داد، بیشتر مردم به خیابان‌ها ریختند. ساواکی‌ها قدرت خودشان را از دست داده بودند. در عوض، عده‌ای فرصت طلب، قدرت گرفته بودند. آن‌ها خودشان را انقلابی جا می‌زدند. وقتی راهپیمایی می‌شد، به میان جمعیت آمده، شعارهای مردم را عوض می‌کردند. آن‌ها به جای امام، کس دیگری را رهبر معرفی می‌کردند. بعضی وقت‌ها با این کارشان بین مردم تفرقه می‌انداختند و باعث بهم خوردن راهپیمایی می‌شدند.

حاج همت پی به توطئه آن‌ها برده بود و برای مقابله، شعارهای انقلابی را چاپ کرده و بین مردم پخش کرده بود. آن روز، یک نفر از پشت بلندگو شعار‌ها را می‌خواند و مردم تکرار می‌کردند.

آن مرد، پیشاپیش حاج همت حرکت می‌کرد و همراه مردم شعار می‌داد. حاج همت مراقب اوضاع بود. ناگهان دستهای آن مرد بالا آمد و شعاری شنیده شد. در یک لحظه، نظم مردم به هم ریخت. چیزی نمانده بود که بی‌نظمی به همه جا سرایت کند. حاج همت در حالی که شعار اصلی راهپیمایی را با صدای بلند تکرار می‌کرد، به سمت آن مرد هجوم برد و یک پس گردنی به او زد. آن مرد از این کار حاج همت جا خورده بود، می‌خواست لب به اعتراض باز کند که با اعتراض دسته جمعی مردم مواجه شد.

با این برخورد حاج همت، شعار‌ها دوباره منظم شد و مردم به حرکت خود ادامه دادند.

حاج همت بازهم مراقب اوضاع بود. در‌‌ همان لحظه، پیرمردی پیش آمد و درگوشی به او گفت: «چرا آن آقا را زدی؟»

_چون شعار انحرافی داد.
_با چشم خودت دیدی که او شعار داد؟

عرق، سر و روی حاج همت را فراگرفت و چهره‌اش از ناراحتی کبود شد. او با چشم خودش ندیده بود. پیرمرد ادامه داد: «آن کسی که شعار انحرافی داد، فرار کرد و رفت.»

حاج همت دیگر صدای پیرمرد را نمی‌شنید. سراسیمه به دنبال مرد گشت؛ اما هرچه تلاش کرد، او را نیافت.

چندین سال از آن ماجرا می‌گذرد. ‌ آن مرد حالا یکی از نیروهای لشکر حاج همت است؛‌‌ همان مردی که رو در روی حاج همت ایستاده و با نگاهی معنادار به او خیره شده. حاج همت هنوز از شرم و خجالت بیقرار است. او با صدای بلند از همه می‌خواهد که لحظه‌ای بمانند.

می‌گوید: «من به این مرد ظلم کرده‌ام. در حضور یک جمعیت ظلم کردم؛ اما حالا از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم. از این مرد تقاضا دارم در حضور همین جمع، مرا قصاص کند.»

پیش رفته، سرش را در مقابل مرد فرو می‌آورد. همه از رفتار او تعجب می‌کنند. منتظر عکس العمل مرد می‌مانند. مرد در حالی که بغض در گلو دارد دست می‌اندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه می‌کند. حاج همت زانو زده، پاهای مرد را می‌بوسد.
اشک در چشمان همه حلقه می‌زند.





صفحه قبل1...1819202122...74صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران